با شنیدن آن خبر خرد کننده، وحشت تمام وجودم را فرا گرفت. باورم نمی شد و نمی شد هم باورکرد ، چرا که سه هفتهی قبل _ دو ساعت مانده به سال تحویل ۱۴۰۵- همانند گذشته، باز پیش دستی کرده و خود تماس گرفته بود ؛ چقدر هم شاداب و سرزنده به نظر می رسید و با همان بذله گویی ،آن هم در این فضایی که در بخش فرهنگی و ادبی در بین دوستان ، گارد و هجومی شده است! چه دل و دماغی داشت و سرزنده، قول داد : اندکی از ترافیک جاده های شمال فروکش کند ، به شمال سفر خواهد کرد. باور کردنی نبود، اما ازآنجایی که شماره گوشی پیامک از دوستان مشترک نگارنده و استاد پدرام بود، خشکم زد ؛ لحظه ای خیره به قفسه ی کتابخانه ام و چشمم به مجموعه سترگ دو جلدی سمک عیار و به تصویر تازه اش که تازه با هم گرفته بودیم وآرشیو یکی ازمجله های پژوهشی گیلان که سالها قبل در معرفی اش در گیلان نوشته بودم افتاد : “…استاد علی پدرام در ۳۰ اسفند۱۳۲۵ در تاکستان به دنیا آمد. از ۵ سالگی به مکتب رفت و قبل از تحصیلات ابتدایی ، کتا ب های قرآن و چندین کتاب مذهبی و قسمت هایی از گلستان سعدی را در محضر مکتب دار مرحوم ملا رمضان روخوانی کرد. پساز تحصیلات ابتدایی برای گذراندن دوره متوسطه به قزوین رفت. پس از اخذ مدرک دیپلم در رشته ادبی به علت پر هزینه بودن تحصیل در دانشگاه( که آن زمان رایگان نبود) علیرغم میل باطنی به خدمت سربازی رفت و پس از آن به استخدام ثبت احوال در آمد . در سال۵۳ در مدرسه ی عالی علوم اقتصادی و اجتماعی ( دانشگاه بین المللی امام خمینی) در رشته ی علوم اجتماعی پذیرفته شد و در سال۵۷ مدرک کارشناسی خود را اخذ نمود . سرود شعر و تحقیق را از سال۴۵ آغاز نموده و تا کنون چندین کتاب به شرح زیر به چاپ رسانیده است :
۱-آوای تات: مجموعه شعر به زبان باستانی تاتی( زبان مادری شاعر) درقالب های مختلف شعری با آوانگاری لاتین و ترجمه فارسی
۲-نهج البلاغه منظوم
۳-جای پای عبید زاکانی: ترجمه منظوم رساله ی دلگشای عبید زاکانی در قالب های مختلف شعری
۴- داستانزد( ضرب المثل تاتی تاکستان): شامل۱۸۰۰ ضرب المثل تاتی با آوانگاری لاتین و ترجمه فارسی
۵ – منظومه جمیله و جمال( درجستجوی پدرام شهر): با اقتباس از داستان واقعی در قالب۱۸۶۰ بیت مثنوی
۶ – منظومه دو جلدی سمک عیار : بازگردان کتاب سترگ پنچ جلدی سمک عیار نوشته فرامرز خداداد آرمانی در قالب ۴۶۰۰۰ بیت مثنوی
۷ – کتاب رقص مهتاب : گزیده ای از دیوان اشعار پدرام۲۷۷ صفحه در قالب غزل و دیگر قالب های شعر کلاسیک و نیمایی
۸ – سلو ای پیر : دومین منظومه تاتی در قالب های مختلف شعری با آوانگاری و ترجمه فارسی
کتاب های آماده چاپ :
۱ – منظومه سفر به کانون
۲ – صدای پای باران
۳ – هزار و یک سخن
۴- چاررانه های پدرام در سایه سار خیام
۵ -رقص گندمزار
۶ – مجموعه شعرهای طنز

و آخرین کتاب چاپ شده اش عزیز و نگارطالقانی ( باز خوانی یک عاشقانه ) نام دارد و منظوم تاتی، که قرار بود نسخه ای برایم به شمال بیاورد… و به ناچار در قامت خاطره، تلخ و دلخراش به خود می آیم و به سا لیانی دور : سال ۱۳۶۳ بود ؛ به دلایلی از کتالم رامسر به قزوین هجرت کردم و در یکی از روستاهای آذری زبان در بخش آبیک قزوین و در شرکت تولیدی مشغول به کار شدم . سالهای سختی برایم بود، کمر شکن! از آنجایی که حرفه ی پژوهشی ام از اقوام ایرانی و قوم تالش بود و هم اشتراکات با زبان تاتی- که در هم زبانی ، هم خانهی همیم- با خبرشدم در روستای همجوار آذری بان “هزار جلفا” ( با مردمان نجیب و مهربان) روستایی قرار دارد به نام ” حصارخراوان” که یک دست تات زبان اند. گویا بین دو طایفه دو قطبی شده است و از سال ۶۰ منجر به درگیری و کشته و زخمی شدن هر دو طایفه و ژاندارمری وقت ( کلانتری) شریف آباد را به مدت دو سال است که درگیر خود ساخته و هر چند ساعت ؛ می بایست سرباز وظیفه شیفت عوض نماید و از غروب تا صبح فردا آمد و شد در آن روستا ممنوع می شود و این برایم جای شگفت داشت . کنجکاو شدم و خواستم با مشاهدات لزوما دقیق و قابل تعمیم بدانم که ماجرا چه بوده است که با وجود این که مدت دو سال از آن حوادث گذشته ؛ هنوز ژاندارمری در مهار این آتش برافروخته ی طایفه ای می کوشد و در همان شرکتی که کار می کردم ، بعد از ظهرها هر ازگاهی ، وقتم را در گرو پژوهش آن روستا می نهادم و هرچه که به آن دو طایفه نزدیک تر می شدم محبت ها بود، صفا بود ، مهربانی بود و در کنارش افسوس ها که چرا چنین شد ! و کاری که نباید می شد و آن هم بر اثر سوء تفاهمی کوچک، چنین حادثه ی بزرگی را رقم زده است و داشت کم کم با حضور نیروهای امنیتی و با مهر فروکش می کرد! هنوز بیادم مانده که مهربا نی هایشان آنچنان عمیق بود که احساس می کردم در ولایتم در تالش هستم و در زادگاهم در “خشتاون” . اشتراکات زبانی و تکلم شان رنگ و بوی همان زبان مادری ام را برایم زنده می کرد. علی الخصوص مهماننوازی ها یشان رشک برانگیز بود و در مدت چند سالی که در آن شرکت بودم ، چه شام ها که بر سر سفره ی هر دو طایفه خوردم و توشه های پژوهشی در تکلم زبانی شان برداشتم . تا این کهدر سال ۱۳۶۷ از دل همان روستای “حصار خراوان” کتابچه شعر تاتی به دستم رسید و از دست فرهیخته ای که ساکن آن روستا بود و کارمند یکی از شرکت ها در منطقه تاکستان . آن عزیز تات زبان مرا به خانه اش دعوت نمود و مجموعه تاتی” سیادن” استاد پدرام( که تصویرش را مشاهده می فرمایید) و فرمانداری شهرستان تاکستان با دستگاه کپی همان اداره، آن را به صورت جزوه ای و با تیراژ محدود در اختیار مردم منطقه قرار داده بود و نسخه ای هم به دست این عزیز افتاده را آن شب برایم خواند : “… دالونش ببه هالش بو/ ده اگه قالش بو/ چارتوپش اگه زار ون خو/ یا گاش پیس پیس فوتبالش بو / ایکاش ببه، یاگا/ بیلیاردش بوردیو چشمان را…” در نیمه های شعر که رسید، هردویمان به گریه افتادیم و با خوانش شعر- کمی که جلوتر رفت -مادرش هم با گریه به ما پیوست، که در کنار مان نشسته بود و آنچنان تصویری از گذشته ی فرهنگ تا ت ها را در بیت ها گنجانده بود که انگار داریم فیلمی مستند را در ذهن ما ن می گذرانیم و بیشتر اطلاعات به کار برده شده در بیت ها هم در اشتراکات به اقوام دیگر و تالش و.. پیوند می خورد و در همان شب قدرت شاعر نام دار تاتی (استاد پدرام) را در شهر اقلیمی دریافتم و منظومه به یادگار مانده ای را که از شاهکارهای شعر تاتی در ایران است و واجب دانستم تا شاعر را پیدا کنم . هفتهی بعد از شرکت مرخصی گرفتم و راهی تاکستان گشتم و از فرمانداری آن شهرستان کمک گرفتم تا نشانی شاعر را بیابم که با تلاش روابط عمومی اداره ی وقت، معلوم شد نامبرده رییس اداره ثبت احوال تاکستان است و در همان روز بود که در شهر تاکستان، گذشته از استاد علی پدرام، محمد حسین طاهری شاعر فاضل تاکستانی،عباس طاهری( خالق کتاب تخصصی ” بررسی گویش تاتی تاکستانی” و ده ها پژوهشگر فرهیخته ی دیگر به من معرفی شد تا این که در سال ۱۳۷۰ در اداره ای در قزوین مشغول به کار شدم و در همان سال با شاعر فرهیخته، منتقد و ویراستار کار بلد گیلانی مقیم قزوین استاد لقمان دهقانی رحیم آبادی آشنا شدم که در همان زمان در تاکستان ساکن بود و توانست بخشی دیگر از اطلاعات ارزشمند از تات های بزرگ آن منطقه را در اختیارم قرار دهد و مهربانیش را تکمیل نماید( واین مهرورزی اش هنوز هم از روی لطف بیکران ادامه دارد)و همچنین دیگر دوست فرهیخته ام و از اساتید نام آور دانشگاه بین المللی قزوین دکتر نصرالله پور محمدی املشی ( خالق کتاب سترگ فرهنگ واژگان تاتی شالی) اطلاعاتم را تکمیل تر کرد تا در اختیار پژوهشگر پر آوازه تات و تالش ” علی عبدلی “که از تات های کلور خلخال بود قرار دهم و ایشان هم – با تجربه ی درخشانی که در پژوهش تات ها داشت و آثاری در زمینهی تات ها ی ایران منتشر ساخته بود – به تشویق مفاخرین تات های آن شهر بر آمد و توانست با دعوت از مهمانان تات زبان جمهوری آذر بایجان ، همایش آبرومندی در آذر ماه ۱۳۷۸ در تاکستان بر گذار نماید . گذشته از این که تمام نمایندگان وقت مجلس شورای اسلامی استان قزوین حضور داشته و تمامی ادارات استان قزوین در آن مشارکت داشتند و بسیج شده بودند برای برگزاری همایشی با شکوه و به یاد ماندنی که خبرش آنچنان در رسانه های کشور بازتاب یافت و صدر خبر رسانه ملی و مطبوعات گشت و هنوز هم آن حلاوت و شیرینی اش را با گذشت چند دهه با خود دارد و همزمان در هفته نامه وزین حدیث به مدیر مسئولی استاد نقی افشاری( یاد و نامش گرامی، که بسیار بزرگ بود) وسردبیرکاربلد قزوین استاد رحیم سرکار ( خالق کتاب نقد حاکمان) به زیبایی در شماره ای تحریر شد و آرشیو را در تاریخ به گواهی گرفت . اما این یک پرده از ماجرای روستای “حصارخروان” است که در شناسایی تات های استان قزوین کمک حالم شده بود و صد افسوس و گله از خاطره ای دیگر که نقش در خاطر نگارنده گردیده و آن : در دهه ی ۸۰ هفته نامه ای به نام “طلوع” متولد شد که نزدیک به چند ماهی هر هفته انتشار می یافت و صفحه فرهنگی آن را دختر خانمی فرهیخته بنام “لیلا بشیری” مدیریت می کرد و هر از گاهی از تیم نگارنده هم کمک میگرفت. دختر پر تلاشی بود و روابط عمومی اش در هنر و ادبیات و فرهنگ بسیار عالی بود و همزمان با دیگر ارگان ها در قزوین هم همکاری داشت و توانسته بود با هماهنگی نگارنده هنرمندان دیگر استانها صفحه فرهنگی ادبی طلوع را به روز کند و در همان مدت کوتاه ،گفتگوهایی با هنرمندان گیلانی در صفحه فرهنگی انتشار داد ودر کنار آن همایش داستان نویسی در دایره کوچک – و بی هیاهو با ارگانی در قزوین برگذار کند و سخنران آن محفل داستان نویسی ، مدرس معاصر استاد محمد حسینی بود ، و لقمان دهقانی عزیز هم همراه نگارنده حضور داشت و این خانم محترم و چند خانم دیگر در صفحه فرهنگی طلوع(که تازه راه افتاده بود) قلم می زدند که یکی از آنها از روستای حصار خروان بود و وقتی که دریافتم از همین روستا ست ، به سردبیر نشریه سفارش به خانم [ …] که دانشجوی یکی ازدانشگاه های شهرستان تاکستان بود در قلم نگاه ویژه ای در نشریه داشته باشد اگر چه قلمش در ابتدا ، ابتدایی بود ولیکن با تشویق خود سعی می کردم تا فرهنگ تاتی را در صدر کارش قرار دهد و کم کم طلوع داشت در بین جراید قزوین جا می افتاد که در گرداب سیاست گرفتار آمد و به ناچار مدیر محترم و فرهیخته و با سواد نشریه به دلایلی آن را بست و این خانم محترم به شهرداری قزوین رفت و چند شماره بولتن آن اداره را منتشر ساخت و بعد هم به گیلان منتقل شد و در شورای اسلامی و شهرداری شهر رشت مشغول به کار شد و در همان جا جذب مطبوعات گیلان گشت و هر ازگاهی از همان جا از نگارنده کمک می گرفت که می خواهم در گیلان کار پژوهشی – تاریخی انجام دهم و می خواهم در منطقه آلیان که صد سال قبل در دوره دو نهضت آنجا شکل گرفت و پایان یافت ، تحقیق میدانی داشته باشم و بنده نیز از قبل با عزیزان محلی و شورای محل ودهیاری های روستاهایی که می خواست به انجا سفر کند هماهنگ می کردم و ایشان می رفت و با ریش سپیدان محلی به گفتگو می نشست و قرار شده بود که قبل چاپ به رویت نگارنده برسد و بعد در مطبوعات محلی گیلان چاپ برساند که نمی کرد و آن گزارش های خام را تحویل کهن دوستم استاد ضیابری روزنامه نگار پیشکسوت و مسئول خانه مطبوعات و مدیر هفته نامه وزین هاتف می داد و آن بزرگوار هم به حرمت نگارنده به چاپ می رساند که تماما اطلاعات چاپ شده وارونه بود و بی خبر روزی نسخه ای را عزیزی برایم به قزوین آورد و دیدم ای داد !!!

زنگ زدم به استاد ضیابری که این چیست که به چاپ رسانده ای و آن بزرگوار فرمود خود شما دستور چاپ آن را داده اید و تاکنون چندین شماره هم چاپ شده است و هر بار هم که این خانم محترم می آورد می گفتم آیا خشتاونی اینها را دیده است و می فرمود آری به رویت وی رسیده است و من هم به اعتماد این که شما دیده اید به چاپ رسانده ام و از من پوزش خواست و دیگر تا زنده بود نه اجازه چاپ مطلبی از این خانم را داد و نه شماره تماس وی را جواب داد و نه اجازه داد تا به دفتر نشریه قدم بگذارد و تا زمانی هم که زنده بود اجازه چاپ هیچ مطلبی به وی نداد . اما چون بخش پژوهشی در گیلان ، علی الخصوص در برخی مطبوعات بیدر و پیکر است و هر از گاهی در زیر سایه ی سیاسی کاران قرار می گیرد و در پشت همایش های موسمی و… از وجود قلم این عزیزان کم تجربه ، بهره فرهنگی می برند که در رسانه ها و خبرگزاری ها ی گیلان بیداد می کند. در طول مدتی که در گیلان بود با این که از روستای حصار و پدر و مادری تات ، و انتظار میرفت که به مفاخر خود بپردازد، آرزو داشتم یک بار خبری از گیلان به قزوین برسد که این دخترم ، مشاهیر تات های قزوین را در صدر پژوهشی میدانی خود قرار دهد و از اساتیدی چون استاد علی پدرام وکتاب هایش و دیگر اساتید تات زبان یا از فرهنگ همان روستای خود اما… ، تا دلت بخواهد از زبانی خاص در گیلان نوشت: از” حشمت رود” ، “یخسازی” و … از مطالبی که بارها در کتاب ها و مطبوعات گیلان به چاپ رسیده بود و رونویسی از دیگران و صفحات نشریات گیلان را پر می کرد . تا آنجا که از عرق قلم این دخترم : عزیزی برایم نوشته بود : ” او طوری گزارش می نویسد که انگار[ ] است … و عرق[ ] به فرهنگ[ ] زبان خاص دارد اما حالا شما می فرماید که تات است،عجیبه” و هنوز هم کسی نمی داند که از پدر و مادری تات است و پرورش یافتهی روستای تات زبان حصار خراوان ،حال تات های قزوین که بماند .
در طول این مدت از کنار هر کتابی که از تات های قزوین به چاپ می رسید به سادگی میگذشت – مطبوعات گیلان و خبرگزاری و اسناد هم که بماند که آخرین آن در گذشت استاد پدرام بود : دریغ از یک تسلیت .
اماگلایه ام از این دختر تات -زبانم نیست و شاید دلایلی برای این کار داشته باشد !!! و انتظاری هم از قلم مدار بستهی استانی وی ندارم که در اختیار زبانی خاص قرار گرفته است و فرهنگ و مشاهیر خود را فراموش کرده است .

گله ام از امثال ” یوسف علیخانی” هاست که هم تات زبان است و هم نویسنده خوش ذوق بومی- محلی و در سبک نوشتاری خاص، در کشور آوازه ای دارد!!، فراتر از اینها زمانی عرق روستای” میلک” که تاتی تکلم می کنند را داشت و هنوز هم دارد و این لهجه تاتی هم از زیر شاخه ی لهجه شیرین تات های دیگر شهر ها و روستاهای تات نشین قزوین ، و این فرهیخته ی ما( علیخانی) همان گونه که در بالا آمد دستی در مطبوعات پرتیراژ کشور دارد؟! از طرفی واژگان محلی ( تاتی) ابزار کار نویسندگی وی در رمان هایش در طول سه دهه شده است و مواد خام قصه و رمانهای وی –شاید هشتاد در صد کتاب هایش- را پرکرده است، حال بماند میلک که در آثاراش جای خشک کرده است ؟ گویا این روستازاده ی میلکی تات زبان مان فراموش کرده در زمانی که در دبیرستان های قزوین درس می خواند ، آنچه برای وی اهمیت ویژه داشت، بومی محلی بود که زیر ساخت های اولین قصه های وی شد! و در همان “شهرستان محمود آباد قزوین” ،در اوایل دههی ۷۰و … که بعد ها” قدم به خیر مادر بزرگ من بود” شکل گرفت و همهی فضا ها بر گرفته از فرهنگ تات های قزوین شده بود ، با توجه به شعر های محلی که “پدرام “از جمله ی آن بود و لا لایی محفل “در محمود آباد” اگر هم امروز ازدرجه ای از سوادش با لاتر رفته ! که تاتی الموت را در پیوند با زبان باستانی دیلمی ! بداند، که می داند!( و تا حدودی هم با ذهنم همخوانی هم دارد !) غافل از این که بخش دیگر اين پیوند ها وامدار با مشاهیر تات ها ی دیگر استان ها و یا از همان استان قزوین که هم سفره با گویش ها -من جمله لهجه ی تاکستان – از یک رودخانه ی اصلی زبان جاری اند و در فصل بندی های نوشتاری رمان هایش هم در این چند ساله جای خشک کرده است، بی آنکه عزیزانمان بدانند که روستاهای اطراف میلک و… که در تقسیم بندی در لهجه و هم- منزلی با لهجهی روستای حصار خروان “و لهجه تاکستانی و تات های بوئین زهرا و.. همگی نیازمند به همیاری هم اند. وقتی که ما واژگان تاتی را در آثار خود قرار می دهیم و رمان پشت رمان!! قصه پشت قصه در فضای بومی- محلی سیر میکنیم یعنی وامداریم: وامدار گویشوران تاتی از قزوین گرفته تا تات های رودبار گیلان ،تات های کلور خلخال ، همچنین نواحی آذر بایجان و داغستان و منطقه قفقاز که در حال زندگی _ و در تکلم اند که در بازتاب خبر در گذشت استاد علی پدرام، از کنار این خبر امثال “یوسف علیخانی” ها چگونه گذشتند؟ و از قلمشان در معرفی مشاهیرشان افکار عمومی بی بهره ماند و آیا در این سکوت و خاموشی و فراموشی! حتا به” میلک” جفا نشده است؟
در پایان با این شعر استاد شفیعی کدکنی؛ نام کهن-رفیق( استاد پدرام ) از دست رفته ام را یاد میکنم : “… طفلی به نام شادی/ دیری ست گم شده ست/با چشم های روشن براق / با گیسویی بلند به بالای آرزو/ هر کس از او نشانی دارد مارا کند خبر / این هم نشان ما/ یک سو خلیج فارس/ سوی دگرخزر.
و با اجازه استاد شفیعی،یک سوی تات و سوی دگر تالش !
انتهای پیام/
